تبليغاتX
مشت می کوبم پشت هم بر دیوار
پیشکش به...:

در ایرانی و بی جانی و بر ایران نمی گریی

به کیش و دین خود ناگه شدی نادان نمی گریی

چو نام رستم و سهراب گم کردی ز یاد خود

هزاران دشمن ار آید سپر بر جان نمی گریی

به جانبازی به یاد آری علی و اکبر و عباس

دریغا یک دم از چشمت به بابک هان نمی گریی

خروش کاوه از یادت برفت و مرد آیینش

زبان بستی نگفتی هیچ و شد ویران نمی گریی

سپردی میهن خود را به بیدادی و دهشت ها

بر این میهن بغرید آن شه دیوان نمی گریی

در اندیشه نمودی تو هزاران سال خاموشی

به فردا نیست امیدی بر این سامان نمی گریی

درین خاموشی پندار اگر زرتشت گوید هان:

فراموشت شد آن کیش و ره نیکان نمی گریی

به فرهنگ و خرد نازی و پیشین درفش خود

زبانت شد زبان تازیان ای جان نمی گریی

نمی دانی در این گیتی بدزدیدند نامت را

فراموشت شد آرش ها و آن پیکان نمی گریی

سخن گفتم برای تو که بیداری ز سر گیری

تو خاموشی و نادانی و من گریان نمی گریی

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 2:43 |
گم شده ام در این جهان پیچ در پیچ

به کدامین سو بیابم تو را؟

آتشکده ای نیست...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه هجدهم شهریور 1390 و ساعت 19:2 |
بر خود میپیچم

 تا شاید باز شود پیله ی تنیده بر پیکرم

در برکه ی سرد

قورباغه ای در کمین است...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 14:22 |
پیشکش به...:

سر بچرخان دلم

سر بچرخان و فراموش کن هر آنچه را که خوانده ای

سر بچرخان و فریاد بزن تمامت را

روزهای تاریک را می توان روشن کرد

اگر برداری از چشمانت

آن عینک دودی تنهایی را

 

سر بچرخان دلم

سر بچرخان و آغاز کن تمام ناگفته ها را

سر بچرخان و بنویس از خدا

نترس از کفر شب، هنوز هم چراغی هست

سر بچرخان و بنویس

آغاز نبشته هایم را به نام چشمانت می زنم

به نام همان چشمانی که خدا را در آن دیدم

 

سر بچرخان دلم

نشانه ی پیامبریت همین دل ِ تنگ توست

و کتابت، چشمان نمناکت

دوزخ تنهایی ماست، وگرنه آتش بهانه ای ست

برای کسانی که تاب نگاه خدا را ندارند

و بهشت خُنیایی ست که هرگز نواخته نشده است

سر بچرخان دلم

معجزه ای در کار نیست

تنها از خدا بگو

از دستان بزرگ و دل کوچک او

از شب نشینی ها

از نوازش ها

از نیایش ها

نترس، که دین عشق تحریف نشدنی ست

 

سر بچرخان دلم

پیامبری ات را نمایان کن

بر تمام کسانی که می پندارند

خدا تنهاست

نشان بده تمام توان خدا را

که در دو واژه خلاصه می شود

 

سر بچرخان دلم

سر بچرخان دلم

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه سوم تیر 1390 و ساعت 0:3 |
پیشکش به روان پاک فرید:

گرد گیری کرده ام اتاقم را

تا نشانی از تو نباشد

آه...

با این دل بی تو چه کنم

 

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 22:13 |
پیشکش به روان میهن پرستان:

به یاد کودکی هایم

ورق می زنم برگ های کتاب اول را

آن مرد آمد

آن مرد با چماغ آمد

آن مرد با چماغ برای پیکار آمد

و فراموش می کنم تمام داستان های کودکی ام را

به یاد آن روزگار، یک عمر سکوت...

 

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 و ساعت 18:39 |
نگاهی سوی چشمانم نیست

.

.

.

من تباهیده ترین نقطه ی دنیایم...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:8 |
پیشکش به بانوی بی تکرار(پانته آ):

نم کشیده سوادم

در نگارش نام تو

.

.

.

سنگ نبشته ها از تو می گویند

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 18:50 |
جز آوای تو

هیچ ترانه ای شنیدنی نیست

 

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت 0:44 |
برخیز

خوب می دانم

که هنوز تپانچه ها بیدارند

ولی تا رسیدن

راهی نیست

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 2:15 |


Powered By
BLOGFA.COM