در ایرانی و بی جانی و بر ایران نمی گریی
به کیش و دین خود ناگه شدی نادان نمی گریی
چو نام رستم و سهراب گم کردی ز یاد خود
هزاران دشمن ار آید سپر بر جان نمی گریی
به جانبازی به یاد آری علی و اکبر و عباس
دریغا یک دم از چشمت به بابک هان نمی گریی
خروش کاوه از یادت برفت و مرد آیینش
زبان بستی نگفتی هیچ و شد ویران نمی گریی
سپردی میهن خود را به بیدادی و دهشت ها
بر این میهن بغرید آن شه دیوان نمی گریی
در اندیشه نمودی تو هزاران سال خاموشی
به فردا نیست امیدی بر این سامان نمی گریی
درین خاموشی پندار اگر زرتشت گوید هان:
فراموشت شد آن کیش و ره نیکان نمی گریی
به فرهنگ و خرد نازی و پیشین درفش خود
زبانت شد زبان تازیان ای جان نمی گریی
نمی دانی در این گیتی بدزدیدند نامت را
فراموشت شد آرش ها و آن پیکان نمی گریی
سخن گفتم برای تو که بیداری ز سر گیری
تو خاموشی و نادانی و من گریان نمی گریی